تبليغاتX
ღ●▪·˙ترانه محبتღ●▪·˙

ღ●▪·˙ترانه محبتღ●▪·˙
الا یا ایها الساقی ادرکسا وناولها که عشق آسون نمود اول ولی افتاد مشکل ها

  قد بکش هم پای دریا  قد بکش تا اوج رویا      تازه شو از حس بودن نازنین ای ماه زیبا

 مث بارون ساده باش و مث طوفان پر هیاهو    بغض تنهایی رو بشکن ساگی کن  رو پر قو 


 ای صدای تو ترانه معجزه باش معجزه      جادوی عشق شبانه معجزه باش معجزه


تب خورشید و بگیرو واسه ماه ستاره جم کن     دیکته شب و بگو و نمره دیروز و کم کن 

 باترانه مهربون باش نذار از نفس بیفته               کفتر نامه بر من نذار تو قفس بیفته 


 ای صدای تو ترانه معجزه باش معجزه    جادوی عشق شبانه معجزه باش معجزه

                                                عباس شیرمحمدی




سلام یه مدت نبودم نیومدم اپ کنم

  اخه نامزدیم بود  دیگه  یادتون که هست

میدونم که مبارکه

ممنون که اومدین و تبریک گفتین    این ترانه هم    برای یکی از دوستای خوبمه    

که ترانه اش توی مجله اتفاق نو چاپ شده

برید حالشو ببرید

 منتظرما



نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط زهرا بلا

  سلام   همه خوبن منم  خوبم     

دو روز دیگه نامزدیمه برام دعا کنید خوشبخت شم



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط زهرا بلا
برای تو مینویسم ... از عمق احساسم.

مینویسم تا شاید بدانی که طپش قلبم در سینه ... به خاطر توست.

برای تو مینویسم

که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه

گزید وازآنها گلستانی جاودانه ساخت.

برای تو مینویسم تا بدانی دوری ات برای من ...

مثل دوری ماهی از آب است و دوری کبوتر از آسمان .

برای تو مینویسم

اینک...از عمق وجودم...با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی

عشقت گم شده است.

برای تو مینویسم اینک تا بدانی

از عمق وجودم دوستت دارم



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط زهرا بلا

دوسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دددددددددداااااااااااااااااااارررررررررررررررممممممممممممممم





نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط زهرا بلا

متولدين فروردين ماه :

به سوي من بيا تا تو را حس كنم و دنيا خواهد ديد داستانِ عشقي، سوزان را كه شعله‌اش در قلب من خواهد بود؛ به هنگام عاشقي گويي در دنياي شواليه‌ها و پرنسس‌ها سر مي‌كند.قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.

 متولدين ارديبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر
چهره بر افروخته‌ام را ببين و عشق را حس كن
به صداي نفس‌هاي من گوش كن
و بشنو ترانه عشق را؛

عاشقي بي قرار است و كمرو ولي پر شهامت.
موسيقي بر او تاثير فراوان دارد.

 متولدين خرداد ماه :
با من به رويا بيا به روياي عشق
بيا تا بر فراز بلندترين كوه گام نهيم
بيا تا در ژرف ترين اقيانوس شنا كنيم
بيا تا به دورترين ستاره ها پر كشيم
بر عشق ما هيچ چيز ناممكن نيست؛

بهترين عاشق دنياست و گفتارها و دل او پر از روياهاي عاشقانه است.

   متولدين تير ماه : 
بهشت هيچ است
در برابر گام برداشتن در كنار تو
در شبي زيبا
زير نور ماه؛

دلي نازك و پر ز محبت دارد و از دل سوختن مي هراسد.

 متولدين مرداد ماه :
گويي خورشيد گرماي خود را از دست داده است
و گل‌هاي سرخ عطري ندارند
و ستارگان ديگر نمي‌خوانند
آن گاه كه چشم مي‌گشايم و ميبينم
با تو نيستم؛

عاشق پيشه است و بي عشق زندگي نمي‌كند.

 متولدين شهريور ماه :
شايد به نظر برسد كه عاشق نيستم
شايد به نظر برسد كه نمي‌توانم عاشق باشم
شايد به نظر برسد كه حتي نمي‌خواهم عاشق باشم
ولي نه در برابر عشقي مانند عشق من به تو
كه تا آخرين لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت؛

عشق او شعله‌اي كوچك ولي جاودان است و در پي عشقي حقيقي است.

 متولدين مهر ماه :
با پر شورترين گفتارهاي عاشقانه
با ماجراهاي عاشقانه‌اي كه خواهيم داشت
با فداكاري هايم در راه عشق به تو
خواهي ديد كه چگونه دوستت دارم؛

در امور عشقي ورزيده است و زندگي‌اش پر از ماجراهاي عاشقانه است . . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نيز به اثبات مي رساند.

 متولدين آبان ماه :
در التهاب شنيدن ترانه گام‌هاي تو هستم
كه به سوي من مي‌آيي
و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو را در كنار خود حس كنم
دوستت دارم؛

هيجان عشق براي او زيبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.

 متولدين آذر ماه :
نجوايي از سوي تو
نگاهي كوتاه از تو
لبخندي شيرين بر لبان زيبايت
و من خود را غرق در عشق مي يافتم؛

خوش بين است و راستگو. شايد نگاهي شاعرانه به عشق داشته باشد.

 متولدين دي ماه :
روزها ماه‌ها و سال‌ها مي‌گذرند
و شايد هيچ چيز عوض نشود
جز من
كه بيش از پيش عاشق گشته‌ام؛

شايد در ظاهر بي احساس باشد ولي قلبي گرم و پر ز عشق دارد.

 متولدين بهمن ماه :
مي‌خواهم آزاد زندگي كنم
بسان پرندگان مهاجر
ولي قفسي ساخته از عشق تو
جايي است كه همواره رو به آن خواهم داشت؛

عشق خود را دير ابراز مي‌كند و عاشق آزادي است. اولين عشق او قلبش را به تپش در مي‌آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.

 متولدين اسفند ماه :
من آني نيستم
كه بي عشق زندگي را سر كنم
آن گاه كه در رويايي عاشقانه هستم
و چشمانم را مي‌گشايم
و عشق رويايي‌ام را در تو ميبينم؛

در عشق بي نظير است. جذاب و پر نشاط است. احساساتي و رويايي است

 

من خودم آبان ماهیم جدا راسته

 

منبعش وبلاگ دختر صحرا ست

 

راستی هرکی این مطلب و خوند بگه متولد چه ماهی

 

بابای

 

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط زهرا بلا

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط زهرا بلا

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.


این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......



نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط زهرا بلا

منتظران واقعی چه کسانی هستند؟

میلاد باسعادت و پر برکت بزرگ منجی جهانیان را به همه جهانیان بویژه مسلمانان تبریک و تهنیت عرض می کنم.

باز هم نیمه شعبان آمد و ما همچنان چشم به راهیم؛ شاید بهتراست بگویم چشمانمان در میانه ریختن اشک شادی بواسطه تولد آن یار مهربان و اشک غصه و انتظار بواسطه دوری و فراق آن جان جانان در تلاطم و بیقراری گرفتار مانده است.

راستی انتظارچه مفهوم عجیبی دارد؛ هم غصه و دلتنگی بدنبال دارد به خاطر دیرشدن زمان وصال و درعین حال لذت و شعف به خاطر آماده شدن و مهیاشدن برای استقبال و پذیرایی ازیار؛ در واقع این انتظار است که امید به زنده ماندن و عاشق شدن و عشق ورزیدن را به ارمغان می آورد.

این روزها همه جا را آذین بندی می کنند و طاق نصرتها به پا می کنند و چراغ روشن می کنند و خوش آمد می نویسند و به دیوارها و سردربها نصب می کنند و آب و جارو می کنند و نقل و شیرینی پخش می کنند و مدیحه سرایی می کنند و خود را برای روز نیمه شعبان آماده می کنند تا بگویند که ای آقا ای نازنین منتظرتان هستیم ؛ کوچه و خیابانمان را برای قدوم شما آماده کرده ایم؛ قدم بر چشمهایمان بگذارید و منت بر سرمان و با وجود مبارک و معطرتان کوچه و محله مان را معطر به مشک و عنبر و عطرهای بهشتی کنید.

دیروز که برای نماز مغرب و عشاء به مسجدی در چهارراه مولوی رفته بودم، پس از نماز دیدم که چگونه جوانها و پیرمردها هرکدام برای آماده کردن پارچه نوشته ها و تابلوها و طاق نصرتها چه تلاشها و تکاپویی که نمی کنند؛ هرکدام به سویی می دوند و کاری انجام می دهند؛ گویی که خیلی دیرشده است و آقا و میهمانشان نزدیک است که از راه  برسد و کارها باید هرچه زودتر تمام شوند تا شرمنده میهمانشان نشوند؛ و بایستی تا پاسی از شب کار می کردند. سالیان سال است که به مناسبت نیمه شعبان در همین چهارراه مولوی و خیابان آقا شهید سید مصطفی خمینی طاق نصرتهای بزرگ و زیبایی می زنند که تقریبا بی نظیر است؛ و در همین مکان در شب و روز نیمه شعبان از مردم تهران پذیرایی می کنند؛ و در همین چهارراه مولوی و کوچه پس کوچه هایش است که هنوز هم بیغوله نشینها و نیازمندان و خانواده های فقیر بسیاری زندگی می کنند که کسی باور نمی کند که آنجا هم جزئئ از تهران است؛ ولی همین مردم در این ایام سر از پا نمی شناسند و آنچه را که دارند و ندارند به پای قدوم مبارک آقایشان می ریزند و تکلیف خود را به جا می آورند. محو تماشای منتظرانی بودم که داشتند همه چیز را برای روز میلاد آماده می کردند؛ بی اختیار اشک در چشمانم جمع شد؛ با خود گفتم من کجا و این مردان بی ادعا کجا؟ این ها با کمترین بضاعت مالیشان چگونه عمل می کنند و هرچه دارند در طبق اخلاص گذاشته اند؛ و من وامثال من کارمان شده است نوشتن و شعار دوستی با امام زمان دادن و ادعاهای واهی کردن و دریغ ازیک عمل درست و امام پسند وحتی دریغ از یک میخ که بر پارچه خوشآمدگویی آقا بر سر در مسجدی یا حسینیه ای زده باشیم و خیال می کنیم که منتظر واقعی آقا ما هستیم و آقا امام زمان(ع) به کاخها و عمارتهای سر به فلک کشیده وارد خواهند شد و بر سر سفره متمولین و بی خبران از حال بیچارگان خوراک بره شکم پر میل خواهند کرد!!

راستی چهارراه مولوی و خیابان شهید مصطفی خمینی و میدان خراسان و تیردوقلو کجای نقشه تهران قرار گرفته اند و سهم مردمشان در تزیین سفره پذیرایی از آقا و مولایشان چقدر است؟ و بهترین و لذیذترین غذایشان جهت پیشکش به محضر آقا چه خواهد بود؟ راستی آقا امام زمان(ع) یارانشان را از بین چه کسانی انتخاب خواهند کرد؟ از بین مدعیان دروغین و عوامفریب یا مستضعفین بی ریا و مخلص و فارغ از جاه و مقام و قدرت و ثروت؟ راستی منتظران واقعی چه کسانی هستند؟

والسلام    



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط زهرا بلا

عباس شیر محمدی

 

 

سلام  دوستای گلم خوبین / خوشین ؟

این یکی از شعرای عباس جان

 

خیلی خوشمل بود گفتم بزارم تو وبلاگم شماهم کیفشو ببرین 

 

راستی نظریادتون نرهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

تا بعد

 

موفق باشین



نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط زهرا بلا

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط زهرا بلا
 
جلسه محاکمه عشق بود
و قاضي عقل بود
و عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداري از عشق
*آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدن او را داشتي*
*اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي*
*يا تو اي لب مگر تو نبودي که در آتش بوسه زدن به او مي سوختي*
*دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چي شده اين چنين با او مخالفيد
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت: ديدي قلب همه از عشق بي زارند
ولي من متحيرم با وجودي که عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت مي کني
قلب ناليد : که من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود
و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار مي کنم
و فقط با عشق مي توانم يک قلب واقعي با شم
پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتي اگر نابود شوم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط زهرا بلا
تا حالا میدانستی که وقتی گریه میکنی اونی که دوستت داره آرومت میکنه
 
ولی اونی که عاشقته  باهات گریه میکنه!

اینم در نظر بگیر که موقعی که داری واسه به دست آوردن کسی میدوی

آروم بدو چون شاید یکی هم داره واسه به دست آوردن تو میدوهه!

بد نیست اینم یاد بگیری که اگر روزی کسی را که دوستش داری دلت را شکست

نفرینش نکن فقط آرزو کن خرده شیشه های دل شکستت زندگیشو نبره!

ببین اگر یه روزی  دلت خواست که متحول بشی حتما باید از نو متولد بشی

آیا تا به حال توجه کردی که شوقی که در فراغ است در وصال نیست

چون در فراغ شوق وصال و در وصال بیم فراغ!

تاحالا توجه کرده بودید که بعضی از ما آدم ها عادت داریم آبی وسیع آسمان را رها کنیم 

وجذب چشمان آبی کوچکی شویم  که عمقی ندارد  و روزی بسته میشود...واقعا

من یه روز از دلم پرسیدم عشق را برایم خلاصه کن گفت آغاز کسی باش که پایان تو باشد.

شکسپیر میگه آن لحظه که به شدت احساس تنهایی میکنی مطمئن باش

یکی برای دیدنت لحظه شماری میکنه دنیا حواشو جمع میکنه میبینه تو           

کی رو بیشتر از همه دوست داری دقیقا همونو ازت میگیره..



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم تیر 1388 توسط زهرا بلا
 
لیندا و و لف ۶۸ سال دارد او که برای نخستین بار در ۱۶ سالگی پای سفره عقد نشسته تا کنون

۲۳ بار ازدواج کرده وهر بار به طریقی همسر خود را از دست داده است خانم وولف دیگر نمیتواند

اسم شوهران سابق خود را به ترتیب بگوید ولی خوب به خاطر دارد که بهترین همسرش جورج

اسکات نخستین شوهر او بوده که زمان زندگی مشترک ان ها هفت سال و بیشتر از بقیه ازدواج ها

به طول انجامید .

او میگوید به ازدواج کردن اعتیاد پیدا کرده و در میان شوهرانش جک گورلی بیشتر از بقیه او را دوست

داشته و سه بار با او ازدواج کرده او در میان زندگی های مشترک خود صاحب هفت فرزند شده و

خیلی بیشتر از این تعداد فرزند ناتنی داشته است . یکی از عجیب ترین ازدواج های او با یک مرد

یک چشم به نام تام اندرسون بود.

خانم وولف میگوید وقتی یک دختر نوجوان بودم و حتی نمیتوانستم دماغم را بالا بکشم فکر نمیکردم

این همه عشاق داشته باشم اخرین ژیمان زناشویی او یک دهه پیش بسته شد ویک ازدواج عجیب تر

صورت گرفت زیرا عروس برای بیست و سومین بار بله میگفت این داماد گلین وولف نام داشت و یک

سال بعد در سن ۸۸ سالگی از دنیا رفت . خانم وولف ۱۲ سال است که مجرد است ولی میگوبد

دوباره میخوام ازدواج کنم چون تحمل تنهایی را ندارم خیلی وقت است که به عنوان عروس در کلیسا

پا نگذاشته ام دلم تنگ شده است . این عروس سریالی که در اسایشگاهی در ایالت ایندیانای

امریکا زندگی میکند میگوید هیچ وقت شوهرانم را فریب ندادم واگر دوباره به زندگی بر گردم هرگز

این همه ازدواج نخواهم کرد او به خوانندگان این مطلب یک نصیحت کرد : فقط یک بار ازدواج کنید

و به ازدواجتان تداوم بخشید باور کنید که من هیچ وقت از زندگی ام لذت نبرده ام.



نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط زهرا بلا

*اگر خدا آرزويي را در دلت انداخت، بدان كه توانايي رسيدن به آن را در تو ديده است.

*پروانه ها گاهي فراموش مي كنند كه زماني كرم بوده اند.

*هيچكس ارزش اشك هاي تورا ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد هيچوقت باعث اشك ريختن تو نمي شود.(گابريل گارسيا ماركز)

*فراموش مكن: قطاري كه از ريل خارج شد ممكن است آزاد باشد، اما راه به جايي نخواهد برد.

*بزرگترين درد زندگي اينست كه گاهي احمق ها هم درست مي گويند.

*در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده است زيرا همه فكر مي كنند به اندازه كافي عاقلند.(دكارت)

*اگه ميخواي به كسانيكه به تو بدي كرده اند غلبه كني از آنه به خوبي ياد كن با تاريكي نميشود بر تاريكي غلبه كرد. سلاح موثر بر تاريكي نور است.

*افكار بزرگ درباره ي انديشه ها صحبت مي كنند.

افكار معمولي درباره ي وقايع صحبت مي كنند

و افكار كوچك در مورد مردم حرف مي زنند.

*هروقت خدا تورو به لبه ي پرتگاه هدايت كرد به او اعتماد كن چون يا تورو از پشت خواهد گرفت يا پرواز را به تو خواهد آموخت.

*زياد از حد خود را تحت فشار قرار نده بهترين چيزها زماني اتفاق خواهد افتاد كه انتظارش را نداري.

*گاهي وقت ها از نردبان بالا مي رويم تا دست هاي خدا را بگيريم غافل از اينكه خدا پائين ايستاده و نرده ها رو محكم گرفته كه ما نيفتيم.

*عشق مانند هوا در همه جا جاري است، تو نفس هايت را قدري جانانه بكش.

*آن باش كه هستي و آن شو كه در توان بودنت هست.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط زهرا بلا
 

 


حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم
خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازین با بیکسی خو میکنم
هرچه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فریاد باش
...
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم پت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می باید چو لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
...
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
...
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
راه ورسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون صد فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گوئی از فرهاد دارد ریشه ام
...
عشق از من دور وپایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هردو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه
فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس اندوه مارا دید ؟ نه
...
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
...
چند روزی است که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط زهرا بلا

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.

روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط زهرا بلا
به نام آنکه بر بال کبوتران عاشق می نشیند و از آنجا

فریاد می زند ای همگان باور کنید که زندگی زیباست

مانندچکاوکی که در لانه ی خود زندگی میکند

زندگی پرفرازونشیب است و هر کس از این

فرازونشیب ها درس عبرت بگیرد..........

  برنده  است.          

 



نوشته شده در تاريخ شنبه نهم خرداد 1388 توسط زهرا بلا

از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم 

 

ازبوسه های نشکفته ام
می نویسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن

 

بی تو گفتن وبی تو خواندن
می نویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در کنج عزلت تنهایی ام

 

می نویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم

 

من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط زهرا بلا
Accept - پذیرا باشید
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید، حتی اگر برایتان مشکل باشد
که عقاید، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

Break away - خودتان را جدا سازید
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.

Create - خلق کنید
خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید
و با آنها امیدها، آرزوها، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.

Decide - تصمیم بگیرید
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید. در آن صورت شادی راهش را
به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.

Explore - کاوشگر باشید
جستجو و آزمایش کنید. دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.

Forgive - ببخشید
ببخشید و فراموش کنید. کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.

Grow - رشد کنید
عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید
تا نتوانند مانع رشد و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.

Hope - امیدوار باشید
به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است،
البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

Ignore - نادیده بگیرید
امواج منفی را نادیده بگیرید. روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید. پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.

Journey سفر کنید
به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن، امکانات جدید را آزمایش کنید. سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.

Know - آگاه باشید
آگاه باشید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد. همانطور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.

Love - دوست بدارید
اجازه دهید که عشق به جای نفرت، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است،
تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

Manage - مدیر باشید
بر زمان مدیریت داشته باشید، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد.
استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.

Notice - توجه کنید
هرگز افراد فقیر، ناامید، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید
و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.

Open - باز کنید
چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید،
حتی در سخت ترین و بدترین شرایط، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.

Play - بازی و تفریح کنید
فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید.
بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع، مفهومی ندارد.

Question - سوال کنید
چیزهایی را که نمی دانید بپرسید، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.

Relax آرامش داشته باشید
اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود
و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.

Share - سهیم شوید
استعدادها، مهارتها، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید،
زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.

Try - تلاش کنید
حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید.
با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهر و خبره می شوید.

Use - استفاده کنید
از استعدادها و توانایی هایتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید. استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما
پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.

Value - احترام بگذارید
برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند، ارزش قایل شوید
و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.

Warm - صمیمی باشید
با اطرافیانتان صمیمی باشید و نگذارید فضای اخلاقیتان
به سمت و سویی جز صمیمیت منتهی شود.

X-Ray - اشعه ایکس
با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید،
در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.

Yield - اجازه دهید
اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود.
اگر شما در راه درستی حرکت کنید در انتها سعادت واقعی را خواهید یافت .

Zoom - تمرکز کنید
زمانی که خاطرات تلخ، ذهنتان را پر کرده است سعی كنید با مثبت اندیشی به آینده فكر كنید
و بر خوشبختی كه در ادامه ی عمر در انتظارتان است تمركز كنید.

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط زهرا بلا

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"

 

*******************************************************************************

سلام دوستان گلم

چه طورین خوب حالتون؟

دماغتون چاغ ؟

عیدو به همتون تبریک می گم و ایشاا... عید خوبی برای همتون باشه 

دیگه حرفی برای گفتن ندارم 

راستی راستی .......

 

یادم رفت بگم 

یادتون نره برام دعا کنیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

موقع سال تحویل هر کجا که هستین یاد منم کنید 

ممنون میشم 

تا بعد 

بابای 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط زهرا بلا
درباره وبلاگ

سلام

من زهرا هستم معرف به زهرا بلااااااااااااااااااا

متولد سال 1371

برین تو پروفایلم همه چی هست

واین عکس محمدیاسین

بچه خواهرم نه بچه خودم

چون خیلی اشتباه میگیرن
بخاطر همین گفتم

ممنون که به وبلاگ من اومدین

نظر یادتون نرهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ghamsari_zahra@yahoo.com
bahar 20